|
|
|
|
بودن بِه از نَبود شدن خاصه در بـهـار
برای خودم کار می تراشم؛....
+
تاريخ یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 21:3 نويسنده سبا
|
خاصیتِ تاریکی، مرگِ سایه هاست. .
. . "آقاجون" مثِ شکوفه های گوجه سبزِ حیاط سفیدِ سفید رفت...
+
تاريخ دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 23:42 نويسنده سبا
|
بهار در من ترانه ی خواب می خواند. .
خوشی و شادی تقویمی شده مثلن حالا که عید داره میاد بایستی کلی خوشحال باشیم.. + یک سال دیگه تمام شد؛ به همین راحتی. امیدوارم خوشان خوشانتان باشه سال جدید. .
+
تاريخ سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 1:19 نويسنده سبا
|
تمامِ "حالِ" امروز، ماضيِ استمراري ست...
+
تاريخ سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 13:22 نويسنده سبا
|
دل وقت سماع بوی دلدار دهد. . .
بین این همه خبر بد تنها موسیقی و هنر می تواند با لطافتش از سیاهی های دنیا کم کند. .
+
تاريخ سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 21:35 نويسنده سبا
خدمتِ خالصانه خدمتِ بي منت بنده خدمت نه مقام.. . . بويِ شراب مي زند؛ خربزه در دهان مكُـن..!
+
تاريخ چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 12:54 نويسنده سبا
|
واژه تجسمِ فكرهاي پرنده ي من بود؛ آن زمان كه با اولين ترانه ي مادرم، سخن گفتن را به دنيا آوردم. . . تعداد زبان هاي زنده ي دنيا شش هزار زبان برآورد شده كه 96 درصد آن تنها در ميان سه درصد از مردم كره زمين صحبت مي شود. . امروز؛ روز جهاني زبان مادري است...
+ بعدن اضافه شد: س ح ر اینجا قشنگ گفته وصف اين روز رو و دقيق. .
+
تاريخ سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 11:3 نويسنده سبا
|
می خواستم یادداشتی از بهار مطبوعات بنویسم. از عصر طلایی روزنامه نگاری و روزگار چاپ مطالب آن چنانی بدون واهمه از قیچی های رنگارنگ و جور و واجور.. می خواستم از حسرتم وقت ورق زدن آرشیو سال های نه چندان دور نشریه بنویسم. از ده سال پیش، از روزهایی که تازه آذرپیام ققنوسی برخواسته از خاکستر ندای آذربایجانی سوخته در آتش همه گیر توقیف بود در آن سال های پاپانی دهه هفتاد که توقیف فله ای نشریات شده بود نقل و نبات و ریگ بیابان آنقدر که همه جا ردپایش دیده می شد. می خواستم از رویای نوشتن بی قید و غریبگی واژه ای به نام "خودسانسوری" بنویسم. از اینکه آن روزها چه ها می نوشتند و در نشریه شان تخته می شد و این روزها از چه... می خواستم از ارج و قرب این چند ورق کاغذ کاهی اخبار بنویسم که ولع خواندشان در جان همه بود و خبر و نقد و شفافیت فراوان یافت می شد.. می خواستم از آرزوی کوچکِ بیانِ ساده و صریح بنویسم. از تمام رویاهای ناکام مانده و حرفهای مانده در گلو و ترسی که حتا بدون چماقِ بالای سر هم در جانمان ریشه دوانده. اما حالا به جایِ تمام آن خواسته ها دستمال سفیدم را بر می دارم و بالای سر می گیرم و مابقی این متن را سفید می گذارم که جای خالی و سهم آرزوهای شما باشد. بیفشان جرعه ای بر خاک و حال اهل دل بشنو که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد. . . ............................................................................................................................... ............................................................................................................................... ...............................................................................................................................
شاید ملموس نباشه این درد.. اما این یادداشتی بود که قرار به چاپش تو شماره 400 آذرپیام بود که نشد. سردبیر زنگ و زد و بهم خبر و بعدش دلیل چاپ نشدنش رو توضیح داد. درک کردم، ناراحت هم نشدم. فقط فکر کردم شاید دیگه وقتش رسیده که شغلم رو عوض کنم. . .
+
تاريخ دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 15:28 نويسنده سبا
|
بعضی راه ها اونقدر باریکن که فقط برای یک جفت پا جا دارن. .
اگر سلامت بشه از گردنه گذشت می شه از تماشای عریض شدن تدریجی جاده لذت برد. .
+
تاريخ یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 22:23 نويسنده سبا
|
چراغ ها را خاموش كنيد پايِ پياده در تاريكي طيُ العرض مي كنم. .
+
تاريخ دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 11:11 نويسنده سبا
|
آن روزها که دخترکِ لاغرمردنیِ سرمایی و کم حرفی بودم.. "دربندسر" همیشه ی خدا سرد بود. هر قدمی که برمی داشتم تا زانو توی برف فرو می رفتم.. خاله اسکی باز ماهری بود.. می گفت نمی دانم چرا امسال برف ها را نکوبیده اند.. دستم را می گرفت و بیرون می کشیدم.. به بالای زیارت سر که رسیدیم تمام مسیر پر بود از حفره های نیم متری ردپایمان. آن بالا تا چشم کار می کرد برف بود و سفیدی و نور که مردمک ها را تنگ می کرد. روی سنگ قبرها را بیشتر از نیم متر برف گرفته بود. روی نقطه ای از زمین سفید که خیال می کردم آنجا خوابیده دراز کشیدم و چشمهایم را بستم. هنوز هم...
+ هوای تمام خاطرات من برفی ست. تمام مهم هایش.. آن تک و توک اتفاق گرم مرداد و خرداد هم سرد و سفید توی ذهنم می آیند.
دربندسر(زیارتسر).. برف بود....
+ بعدن اضافه شد: بهمن اینجا یه مسابقه ی وبلاگی راه انداخته.. کار جالبیه. . یه جور شوخی که به خلاقیت نوشتاری ربط داره.
+
تاريخ یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 16:2 نويسنده سبا
|
دزدیده شدن مجسمه دو متر و ده سانتی استاد شهریار از تبریز که خبر داغی نیست؛ در واقع اتفاق مربوط به یک هفته ی پیش است.. اما دیروز کاشف به عمل آمد که انگار سرقتی در کار نبوده بلکه این "کنده" شدن یکباره استاد از محل جلوسشان، کارِ یک آقای خیلی مهمی(!) در استان بوده که همه از ایشان حساب می برند که گویا دست بر قضا کلهم میانه ی خوبی با مجسمه جماعت ندارند..! هرچه بوده این اتفاق بوی دزدی می دهد. . عجیب ماجرا هم بی خبر بودن معاونت اجتماعی نیروی انتظامی، رئیس شورای شهر و مجسمه ساز هنرمندش از ماجرای سرقت بوده... در واقع خبرشو بنده به اطلاعشون رسوندم..!
+ دیگه تائیدی در کار نیست؛ یادم رفته بود قرار نیس فیلترچی و مسئول ورود و خروج و رد و قبول نظر و حرفی باشم! فقط تو کامنتا یه چی ننوسین منفجرم کنن. + مگه میشه خبر بردن جایزه گلدن گلوب برای جدایی نادر از سیمین فرهادی رو شنید و از خوشی جوگیر نشد؟؟!!
+
تاريخ دوشنبه 26 دی1390ساعت 20:56 نويسنده سبا
|
تمامش را خواندم و به جای تو اشک ریختم. به جای تو که قدرتمندی و همیشه می خندی و غصه ها را تلمبار می کنی توی قلب ات و هی اطراف چشمهایت چین می افتد.. به جای تو اشک ریختم. به جای دختری که صدایش آرام و محکم است و وقتی دنیا عصیانش می گیرد، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده باشد می ایستد و خندان نگاه می کند. انگشتهایم که تند و تند اینها را تایپ می کند می ترسد این آهنگی که نمی دانم از کدام بلاگ پخش می شود تمام شود و پشیمانم کند از نوشتن و بزنم بیرون و توی همین هوای سوزدار تبریز راه بروم و فکر کنم و یکریز اشک بریزم. از دست هایم.. از صدایم.. از حرف ها و واژه هایم خجالت می کشم شین جان.. که بلد نیستند تو را خوب کنند. کاش بلد بودم یک طوری بگویم" تو زورت به مرگ هم می رسد" که یقین کنی و نفس ات تازه شود. نشد برای خودت بنویسم. می دانم که اینجا را می خوانی.. خواستم بدانی یک نفر هست که چند وقت یکبار خواب لبخندهایت را ببیند و برایت در رویایش از آسمان سیب بچیند که تو هی بخندی و دستت را بگیری توی دست "او" و با هم بروید تا ته دنیایی سرشار از آدم های خوب. خواستم بدانی.
+
تاريخ پنجشنبه 22 دی1390ساعت 20:11 نويسنده سبا
مشو حیرانِ لعبت های صورتخانه ٔ گردون (بيدل)
اين مشت ها هرچه محكم تر فشار داده مي شوند به پوچ بودن هر دو دست بيشتر يقين مي كنم.
+
تاريخ دوشنبه 19 دی1390ساعت 14:20 نويسنده سبا
|
باد بود حوا موناکــــو مرد عوضی الهه ی چهارم یه جای دنج عکسای هاله کوریون دی فار آخری هم کارمازوف. ... دونه دونه دارن میرن.. یه عده دیگه هم بی خداحافظی خاموش شدن و چند ماه یکبار هم نمی نویسن.. خیلیام رفتن و دوباره اومدن اما انگار دل و دماغ مجاز خونه از حوصله شون رفته که شدن گاهی نویس . . نمی دونم چقدر اوضاعِ درب و داغونِ اجتماعی رو دوستایِ دنیایِ مجازی تاثیر داره اما اتفاقِ ناجوری عین طاعون افتاده به جونِ وبلاگها و سبای این دنیایِ مجازیِ قشنگ و بزرگ رو می ترسونه؛ مرگِ وبلاگی داره همه گیر میشه...
+
تاريخ چهارشنبه 14 دی1390ساعت 23:57 نويسنده سبا
|
دنيا كه بزرگ شد، خودم را به شكل خنده داري لابلاي آدم هایش گُـم كردم. جا ماندم میان سادگی رویای کودکانه ام و آدم ها هی قد کشیدند و قد کشیدند.. جنگلِ آدم و حادثه تمام شدنی نبود که دویدم و راه خانه را گُـم کردم. حالا چهار زانو نشسته ام جایی میانِ حیات و مثل آن وقتها كه شاد و سرخوش مي خواندم "دستمالِ من زيرِ درختِ آلبالو گم شده..." کسی باید بیاید دستم را بگیرد و بگوید "خبر دارم..."
+
تاريخ دوشنبه 12 دی1390ساعت 2:2 نويسنده سبا
|
پشت سرم نشسته و شانه هايم را مي مالد و زير لب چيزهايي مي خواند. برم مي گرداند طرف خودش. حركاتش بيشتر به تكان ناخودآگاه لب ها مي ماند تا زمزمه ي دعا و وردي. كتابي هم روبرويش باز كرده و گاه گاهي نگاهش مي كرد. زل زده بودم به دندان هاي زردش كه محكم فوت كرد توي صورتم. "يه نبات زرد رو بخوابون تو آب از ديشب مونده. اگه خونه تون حياط داره بپاش جلو درش و از روش رد شو. شيريني رو ببر با خودت تو خونه؛ خوب مي شي" حس مي كنم لابد پوزخند روي صورتم عصبي اش مي كند اما صورتم حركتي نكرده، هيچ چيز روي لب هايم نيست. نيم نگاهي به دخترك لرزان و مريض احوال كنج اتاق كرده و بي حوصله رو به محبوب خانوم مي گويد: "نفر بعدي".. اعظم خانوم بَـتچي* را همسايه مامان ملوك معرفي كرده بود و مامان از همان پنج شنبه ي شب نشيني با اين همسايه جديد بند كرده بود كه بروم پيش اين بتچي كه دستش شفاست. مي گفت "هم بخت فراري ات را بعد آن لندهور دوباره برمي گرداند هم كاري مي كند دست از اين شب بيداري و خانه نشيني برداري." همان پنج شنبه هم خواستم لب وا كنم كه بگويم "اعظم خانوم مي تونه پنج سال زندگي منو برگردونه؟" اما فقط زل زدم توي چشمهايش و رفتم روي بالكن سيگاري بكشم و غرغرهاي تكراري اش را لاي دود خاكستري پنهان كنم. حالا ايستاده بودم وسط اين اتاقك سه در چهار نم گرفته و دلم نمي آمد بروم بيرون. خانه اعظم خانوم بتچي ترسناك نبود. هرچند كه خيلي وقت بود از هيچ چيز نمي ترسيدم، اما اتاقك نه تاريك و سرد بود نه پر از بوي دود و عود مورد انتظارم. پنج تا پنج تا مي رفتيم تو و روي زمين مي نشستيم تا منشي سن و سال دارش اسممان را بخواند. زنها افتاده بودند به وراجي هاي معمول و لابلاي حرفهايشان خيلي بي پروا به دخترك لرزان و زرد كنج اتاق زل مي زدند. مي خواستم بروم سراغ موجود ترساني كه معصومانه چمباتمه زده و زانوهايش را از ترس هجوم زنهاي داخل اتاق بغل كرده بود. اما از نيمه اتاق منصرف شدم. لابد داشت فرار مي كرد. بايد از آن اتاق نم دار مي زدم بيرون و زنهاي ترسيده و غم زده را پشت سر مي گذاشتم. بايد مي رفتم بيرون تا كمي هوا بخورم. مي دانستم كه حالا يك ماهي هم از دست مامان ملوك راحتم و هم چند وقتي فكرهايم پرتِ غصه هاي آدم هاي از خودم بد بخت تر مي شود. -------------------------------------------------------------------- *بَـتچي(بندچي): افرادي هستند كه به اعتقاد قديمي هاي آذربايجان، با دعا و سركتاب باز كردن دردهاي رواني و جسمي را درمان مي كنند.
+ کوریون كبير لطفا از دنياي وبلاگ ها نرو...
+
تاريخ پنجشنبه 8 دی1390ساعت 12:15 نويسنده سبا
|
|